سعدى
89
بوستان ( فارسى )
سواران پى در و مرجان شدند * ز سلطان به يغما پريشان شدند نماند از وشاقان گردنفراز * كسى در قفاى ملك جز اياز نگه كرد « 1 » كاى دلبر پيچپيچ * ز يغما چه آوردهاى ؟ گفت هيچ من اندر قفاى تو مىتاختم * ز خدمت بنعمت نپرداختم 1880 گرت قربتى هست در بارگاه * بخلعت « 2 » مشو غافل از پادشاه خلاف طريقت بود كاوليا * تمنا كنند از خدا جز خدا گر از دوست چشمت بر احسان اوست * تو در بند خويشى نه در بند دوست ترا تا دهن باشد از حرص باز * نيايد به گوش دل از غيب راز حقيقت « 3 » سراييست آراسته * هوا و هوس گرد برخاسته 1885 نبينى كه جايى كه برخاست گرد * نبيند نظر گرچه بيناست مرد حكايت قضا را من و پيرى از فارياب * رسيديم در خاك مغرب به آب مرا يك درم بود برداشتند * بكشتى و درويش بگذاشتند سياهان براندند كشتى چو دود * كه آن ناخدا ناخداترس بود مرا گريه آمد ز تيمار جفت * بر آن گريه قهقه بخنديد و گفت 1890 مخور غم براى من اى پرخرد * مرا آنكس آرد كه كشتى برد بگسترد سجاده بر روى آب * خيالست پنداشتم يا بخواب ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت * نگه بامدادان به من كرد و گفت تو لنگى به چوب آمدى من بپاى « 4 » * ترا كشتى آورد و ما را خداى چرا اهل معنى « 5 » بدين نگروند * كه ابدال در آب و آتش روند 1895 نه طفلى كز آتش ندارد خبر * نگه داردش مادر مهرور ؟ پس آنان كه در وجد مستغرقند * شب و روز در عين حفظ حقند « 6 » نگه دارد از تاب آتش خليل * چو تابوت موسى ز غرقاب نيل چو كودك بدست شناور برست * نترسد وگر دجله پهناورست
--> ( 1 ) . به دو گفت . ( 2 ) . بنعمت . ( 3 ) . حقايق . ( 4 ) . عجب ماندى اى يار فرخندهراى . ( 5 ) . دعوى . ( 6 ) . چنين دان كه منظور عين الحقند .